|
بنچاق یک ملت
|
||
|
چرکنویس های دلم |
سلام. من برگشتم. بعد از پشت سرگذاشتن مشكلات زود تر از اوني كه فكرشو مي كردم برگشتم.
امروز ميخواستم از هزاران خوبي بگم ولي صبح كه رفتم بيمارستان به خواهرم يه سر بزنم و كاري كه داشتم انجام بدم. باديدن يه صحنه دنيا روي سرم خراب شد. مردي دختري جوان را كه انگار قادر به حركت نبود رو آورد اتاقشون كه دكتر معاينه اش كند و چون دكتر نبود برگشتند تا در سالن بنشينند.بعد از چند لحظه پسر جوان كه 23 سال بيشتر نداشت داخل اتاق اومد و با نشان دادان كارت ام.اس گفت همسرم داراي ام.اس پيشرفته است و الان يك هفته اي ميشود كه نميتواند راه برود وحالش بد تر شده. حس كنجكاوي درونم گل كرد و چند تا سوال از اون جوان كردم كه خودم از غصه دلم ميخواست بميرم و اين دردها رو براي مردم كشورم نبينم. دختر 21 ساله 4سال بود كه دچار بيماري شده بود كه اخيرا بيماري پيشرفت كرده و به مراحل حاد رسيده است. اونها از جايي اومده بودند كه فكر كنم اكثرا نشناسيد. از پارسيان آخرين جايي كه مرز بين دو استان هرمزگان و بوشهر است200 كيلومتري بندر لنگه . ولي پسر جوان در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود نه از كسي گلايه داشت و نه مثل بعضي از ما به زمين و زمان بد و بيراه ميگفت . 2 ،3 ماه يكبار به تشخيص دكتر ميان تهران و معالجات را در تهران انجام ميدهند و اونجا هم بايد به بوشهر رفته و درمان ها را انجام دهند . با فضولي هاي من پسر جوان يك ذره بيشتر صحبت ميكرد آمپول هايي هستند كه 3 روز در هفته بايد براي همسرم بگيرم و ماهي 30 هزار تومان ميشود و هر چند ماه بايد به تهران بيايم و داروهاي خارجي را از هلال احمر گرفته و يا خودش را با اين وضع به تهران بياورم.عضو انجمن ام.اس هستيم كه فقط ميشود گفت يه بانك اطلاعاتي ميباشد. پسر جوان بدون هيچ گلايه به اين وضع به همسرش عشق مي ورزيد و از زندگي سخت ابراز رضايت ميكرد . دختر جوان ديگر مثل يك مرده بود و با كمك همسر راه ميرفت و دكتر ميگفت امكان فلج شدنش بسيار است . درصورتي كه همسر جوان خود را به اين در و آن در ميزد تا بتواند داروها را تهيه كند و با هر نگاه به همسر مريضش اشك از چشمانش سرازير مي شد.
براستي چرا دولت ويا انجمن هاي حمايتي وظيفه خودشون رو به خوبي انجام نمي دهند ويا به خاطر دوري از پايتخت ،متحمل اين همه درد و رنج شوند؟
|
|